★ســتــاره ی ســهـیــل★

گویی یک پلک پیش بود! آوای یکنواخت و دل نشینش دستِ نوازش بر روحم می کشید. او بود و هر کجا گل می رویید. آسمان هم آبی بود. چشمهِ جملات می جوشید. در و دیوار خانه سفید بود. گل های سهراب گلدان چه برقی می زدند، عجب جلایی داشتند...عشایر آسمان که چادرها را برپا می کردند، ندای لالایی هایش مژگان بر چشم های نرگسی گل های نسرین و مریم می بست. منحنی عمرمان شکل رنگین کمان بود.

روز ها می آمدند و می رفتند...گاهی شنبه ها گاهی هم سه شنبه ها ،وقتی که چروک های پنجه ی آفتاب را برای چند لحظه ی کوتاه در دستانم لمس می کردم، خورشیدِ لبخندش را بر سایه یِ خستگی و ملالتِ روزمره ام می تاباند. چشم هایش یک دنیا ماجرا داشت. کسی چه می دانست زمستان ِچه حوادثی بر موهایش برف  نشانده بود...


بهار بود...تابستان بود...پاییز رسید. خزان هم فصلی از این دنیاست اما بهار و تابستان آنقدر خوب و گرم بود که پاییز را پاک از خاطرمان برده بودیم! پاییز خنجر کشید بر قلب هایمان تا آن غروب آخر...زمستان که به بالینش رسید شنیدم که گقت فصل کوچ است...بال های شکسته اش را که مرهم زد؛ پرنده رفتنی شد؛ پر زد و دور شد .دور شد ، دور شد...آنقدر دور که در روشنایی صبح فردا هم پیدا نمی شد.

او نبود و همه جا بیابان بود، آسمان خاکستری بود، لبهایمان بسته بود و چشمانمان باز...در و دیوار خانه رنگِ چادرِ مادرم بود و گل ها...دیگر نمی خندیدند.گاهی برای خوشحالی باید فراموش کرد ...یک هفته بعد، چهل روز بعد ...یک سال...ده سال...یک عمر؟؟؟   

آه...این مغز لعنتی آلزایمر نمی گیرد. این ذهن درهم آرام نمیگیرد...آرام نمی گیرد...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت توسط *خـــــودٍ مــــــن*| |

کلماتی که  جمله وار متن زبانت می شوند اگر چه مثل ناخن های ظریف بچه گربه ای بازیگوش است

اما نگاهت همچون آتشکده ی غیرت شیری زخمی قویست؛بر چشمانم میکشی،نابینای صورتکی

میشوم که دیگر دیدنی نیست...

دیروز در خاک ذهنت نهال این جملات را کاشته اند...و امروز من دلهره ی فردایی را دارم که درختی تنومند

شود و سایه گسترد بر باغ سبز قلبت...

وحشتم از سایه ی سرخ میانجی است،نمیدانی،تصورش از مرز تصورت خارج است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت توسط *خـــــودٍ مــــــن*| |

گاهی دلم می خواهد دیوار موش داشته باشد برای شنیدن حرف هایی که یک عمر هیچ کس نشنید...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت توسط *خـــــودٍ مــــــن*| |

توو زندگی یاد گرفتم مثل فلاسک باشم:اگه درونم از گرما در حال گُر گرفتن هم باشه ظاهر آروممو حفظ کنم.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت توسط *خـــــودٍ مــــــن*| |

گل فروش بودم نه تیغ فروش

اما دست هایم زخم خوردند...

+ :(

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت توسط *خـــــودٍ مــــــن*| |

نمیدانم چند بار اعتمادم را از دست دادم ... به چه ؟ به که ؟

آنکه در ذهنم پرسه میزند و به نهال ها آب می دهد ...

نهال های کوچک خیال که چقدر تنومند می شوند ...

نمیدانم چند بار شد که نور را از پشت شیشه دیدم و گفتم چراغ ساختمان هاست ...

پنج بار؟دوازده بار؟بیست بار؟ ... خیر! به گمانم بیش از این هاست ...

اما امشب ... با خود گفتم این پنجره ی غبار آلود شاید در حسرت دستیست که بجنباند ... !

بود و چقدر هم بود ، پنجره در حسرت دست و "ماه" درخشان !

ای کاش هیچکدامشان نبودند ، بیدار شدند کودکان خسته ی ذهنم که میبینید ؟! او ماه است و شما ...

شاید بلندترین چراغ های آسمان خراش ها!

اما نه ستاره ها ...

+ "بیکرانه اس دریا،کوچیکه قایق من"

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت توسط *خـــــودٍ مــــــن*| |


به انتها رسیدم...پس می سوزانم آخرین پرت را ای سیمرغ من...نه،خبری نیست از سیمرغ داستانم...شاید روزی ،جایی ،لحظه ای ، پرش برای من ، خودش برای دیگری سوخته است...

+:(

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت توسط *خـــــودٍ مــــــن*| |


سلامتی دشمنی که دشمنه اما همیشه با منه...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت توسط *خـــــودٍ مــــــن*| |


عصبی ام ... نه ، حتی دیگر عصبی برایم باقی نمانده است ؛ از عصب کشیده ام تمام احساسات پوسیده ام را ؛

به مراقبت های بعد از دوباره پر کردنشان نمی ارزید...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت توسط *خـــــودٍ مــــــن*| |


افسوس که یک عمر برای تمام دیالوگ هایم زیرنویسی به زبان قلبم نوشتم ولی هیچ کس نخواند...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت توسط *خـــــودٍ مــــــن*| |


باز هم نوستالوژی مایع را قطره قطره در جام یادم می ریزد این ذهن!

همه چیز زود میگذرد...

صدای جیر جیر لولای در...

صدای آواز جیرجیرک ها کنج شب...

و پچ پچ کبوتران...

شوق پرواز در دستان تاب آهنی ام و صدایی از ژرفای احساساتم "اینجا بلندترین نقطه ی دنیاس...می توانی ستاره هارا در مشتت جای دهی یا روی ماه را بوسه بزنی...بخند...خوشحال باش...تو همه چیز داری  و هیچ چیز برای غصه خوردن"

آجر ساختن از گٍل باغچه به قالب یک جعبه چوب کبریت...

بازی عروسک هایم در گوشه اتاق...

وحشت ناشی از صدای پایی که گاهی از پشت بام خانمان میگذرد...!

کز کردن خرگوش سپیدمان گوشه ی حیاط...

حیاط که نه؛ "میدان دوزیر سایه های خوفناک شب ، سرتاسرش را در 2پلک برهم زدن می دویدم!

پناهی که به آغوش مادر میبردم؛بهترین درمان بی خوابی هایم...

من صدای ناله ی ملخی که یک پا نداشت را شنیدم...

من هجوم دسته ی سیاه مورچه ها را دیدم...

آن روز ها حتی دعوا های مادرم هم خوب بود!

قهر کرن با عروسک هایم!

همه چیز، همه چیز...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت توسط *خـــــودٍ مــــــن*| |

و "درد" ؛گاهی مرزش تا بیکران پیش میرود،طبل بی قراری میزند،پنجه اش را بی رحمانه بر پرده ی جان می کشد،زمین آسایش را شخم میزند و هنوز هم برایش کافی نیست،تا به دار نیاویزد آرام نمیگیرد.وقتی مقاومت به خرج میدهی خودش را به آب و آتش میزند تا مبادا آبی آسمانی شوی؛رنگ آرامش،مدام خاکستری باش و عذاب بکش-زجرآور-آنچنان که تاروپور وجودت از هم گسسته شود؛که بگویند :"متاسفیم،جغرافیای وجودی ات مناسب نیست،دقیقا" بر خط گسل واقع اید!"و تو هم چنان حیرت زده و انگشت به دهان که زمین به این وسعت و خط زلزله زیر پای تو؟!زلزله ای که نه تنها تورا بلکه آنانکه عاشقانه مرورت میکنند را به لرزه در می آورد؛بند بند روحت را تکان میدهد و خودت را آوار میکند بر سر دنیا...عادلانه نیست؛حتی بر کفه ی ترازو جای نمیگیرد که انصاف نیست...گاهی با خود میگویی :هنوز زود است.شب دراز است و تو "تنها" بیـــــــــــدار!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت توسط *خـــــودٍ مــــــن*| |

چهار دیوار و یک ذهن بی قلب.گوشه ای ایستاده ای و به پرده های سپید حریر ساکن و ساکت زل میزنی.جلوتر میروی.گویی روح پروانه در دستانت جاری است؛پنجره را با لطافت باز میکنی.حریر میرقصد با آوای ملایم نسیم و چه رقص غم انگیزی!چشمانت لبریز خاکستری و نارنجی مرده میشود با نگاه آسمان ابری غروب،جمعه نیست اما ای کاش بود!نسیم موهای بلندت را نوازش میکند با مهر،"امید" را با قافیه درٍ گوشت زمزمه میکند و به لبخند کوتاهی تو را مهمان.گوشی ات را بر میداری؛این پوشه تجسم خاطره هاست،یک ضربه ی انگشت شست و...اینک خواننده و نسیم با هم همراه میشوند.صدای نسیم را در اندوه ویولن گم میکنی،آنقدر با لذت و دقت گوش جان فرا می سپاری که گویی بار آخر است...!"منو رها کن از این فکر تنهایی/تو نرفتی،نه،تو هنوزم اینجایی"طناب بغض خفه ات میکند...کمی جلوتر برو تا نسیم فراموش شده مهربان تر شود.شاید تنها یک نفس دیگر کافی است:دم...بـــــــازدم.

این آهنگ لعنتی مغزت را شست و شو می دهد،نت به نت می پیچد به هم و به اندازه ی کافی محکم به نظر میرسد...عقب تر میروی؛این بار با چشمانی باز.به احترام غرورت یک سطر بالاتر میروی.خش خشی حواست را متمرکز جیبت کرده؛چه چهار گوشه ایٍ خندانی،شبیه خاطره است!دلت قنج میرود برای یک بوسه بر لب های دو یعدی اش اما شرم...دیگر مطمئن میشوی،فقط یک هوا؛دم...بــــاز دم.

"دارم از خودم با فکر تو رد میشم" این شعر کبریت روشنی بیش نیست و تو هم که سراسر نفتی!خب،خداروشکر،اکسیژن هم که هست؛میسوزی و هنوز میسازی با یادش؛ضمیر "ش" شکل منحنی خندان لب هایت میشود.این غرور زیر پایت باید شکسته شود پس تقلا میکنی چون تنهایی،بی فایده است؟!بیشتر و بیشتر از قبل و...لحظه ای چهار گوشه ی عکس را بین پلک های نمت گم میکنی و غرق در تاریکی مبهمی میشوی و بعد از آن نور است که از در و دیوار به چشمانت میریزد؛خیره،خیره میشوی.گویی یک وجب جلوتر چراغی روشن شده است؛شبیه جهنم نیست:نه آتشی،نه هیزمی و نه شیطانی!

آهنگ را هنوز در ذهنت مرور میکنی و همچون برکه آرامی.دوخت لبانت شکافته میشود تا آواز نامش را سر دهی که باز هم آن لبخند زیبا را حاضر میبینی...نیازی نیست،چیزی نگو.این لبخند سه بعدی است.نگاهت را میدوزی به نگاه سرشار آبی اش؛ارام تر میشوی.بی شک "غرور" کارت را ساخته.

این آغازیست برای پایانت.یادت گرامی!

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت توسط *خـــــودٍ مــــــن*| |

Design By : Mihantheme